در شرح احوالات روزي روزگاري من! اين من مفهومي جهت سازماندهي يك پيشينه يا سامانه است و هر گونه تناسخي
...اراده به دانستن...فوكو
روايتي نوستالوژيك..هشت .. خانه ي دوست كجاست؟!
تاريخ:داشتم درباب
موضوع تاريخ معاصر ايران گشت و گذاري ميزدم ...تقريبا رسيده بودم به ايران بعد از
اسلام...طبق ترتيب حكومت هاي پس از اسلام در ايران...امويان ... بني
عباس..آها...پادشاه هشتم بني عباس كه ميشد جناب معتصم..ايشان خيلي برايم جالب بود
گفتم اينجا نيز ذكر كنم شايد براي شما هم جالب باشد اين كه جناب معتصم خان ارادته
خاصي به عدد هشت داشته اند و در عرش با اين عدد عهد بسته بودند ..عمرشان كفاف
نداده وگرنه بيش از اين ارادت خود را به جناب هشت نشان ميدادند البته ذكر كنم از
قوله نويسنده آن كتاب كه اين سلسله وقايعي كه خواهم گفت كاملا اتفاقي بوده و ايشان
اصلا دله خوشيم نسبت به هشت نداشته اند..طبق يك روايت معتبر ايشان اواخر عمر همه
را هشت ميديدن..اعم از انسان ها ..اشيا..جانداران و ...از ايشان به نام خليفه مثمن
ياد شده است..
ذكر وقايع:معتصم خان
هشتمين(1)پادشاه حكومت بني عباس بوده اند..هشتمين (2)فرزند عباس(موسس حكومت)..مرگ
ايشان درچهل و هشت (3) سالگي رقم خورده..دوران خلافت ايشان هشت سال و 8 ماه و 8 روز(4)البته
اينجا سه تا هشت بود.. داراي هشت پسر(5)..وهشت دختر(6)..پيروزي در هشت جنگ(7)..داشتن
8000 غلام(8)...حتي در داشتن عدد هشت نيز هشت..ناگفته نماند معتصم خان شهره سامرا
را ساخته اند...هشت...!
و عجيب تر از آن كه
من اين مطلب را در كتابي خواندم به نام
تاريخ معاصر ايران(خلاصه)چاپ سال 1380 كه نويسنده اش جناب گشتاسبي 12 سال بيشتر
نداشته اند يعني كلاس اول راهنمايي و اهله بوشهر...در مقدمه اين كتاب نيز به اين
مسعله اشاره كرده بودند...عجيبا!
انقلاب:روز پنج
شنبه..تلفن..دينگ دينگ..مجيد:قراره فردا تو پارك ملت شلوغ بشه..دانشجوها..ميام
دنبالت بريم جهت تماشا..ساعت 11 صبح ساعت قرار شلوغي..پارك.. در ميان درختان با
مجيد..ساعت 11.20..هيچ!..تيك تاك..12.10..چند ميانسال..جمعي 20 نفره..آنور
تر..جلوي درب دانشگاه..دانشجوها.. به سمت پارك..حدودا 100 نفري..جمع در گوشه اي
ايستاده..چند جوان..چند برگه حاوي نوشته بر فراز دستان..كم كم رهگذران
جذب..جمع..500 نفر..زمزمه..شعارهايي از ته گلو..جمع نهايت 800 نفر.. كمي پراكنده
تر هستند..مرگ بر ديكتاتور..مافياي اقتصادي افشا..دولت..چند موتور سوار..عده قليلي
نيروي دولتي..جمع كم كم پراكنده..پنج شيش تا افراطي دستگير..به مسجد پارك..جمع
پراكنده تر..افتادن آب از آسياب..بعد از ظهر..اخبار سايت ها..تظاهرات 8000
نفري...تيراندازي..مجروح..دستگيري 200 نفر..شعار مرگ بر رييس جمهور..!مشهد.
خواستم واژه و مفهوم
ديگري را توضيح بدم...حسش نبود و نيست!
..........................................................................................................

واگويه1:در ايران
معمولا آزادي بيان هست ولي آزادي پس از بيان خير!
واگويه2:نادر
ابراهيمي(خدا بيامرزدش):به شكوه آنچه بازيچه نيست،بينديش...
واگويه3:سهراب:درد
را از هر سو نوشتم درد شد...مردمي كه با وعده دلخوشند،نبايد از آينده بيمناك
باشند.
واگويه4:بعد از
سردار زارعي و مددي معاون دانشگاه زنجان اين بار معاون وزير علوم،اينست منجلاب
افسار گسيختگي هوس...مرز هاي ممنوع.!
واگويه5:ملت تو ، ما
شديم كوروش والا...!
واگويه6:
واگويه7:گه را بايد مزه مزه كرد...!
واگويه8:منم سرگشته حيرانت اي دوست..كنم يكباره
جان قربانت اي دوست...خانه ي دوست كجاست؟!؟!
واگويه9:خاكستر:
واگويه 10:راديو:پژوهش و ورزش هم قافيه اند اما
رديف بودجه شون يكي نيست...فكر كن نيكبخت واحدي بشود پژوهشگر!
واگويه 11:به قول آن خواننده :به نام زندگاني ،
حرامم شد جواني...
سالگرد...ويپاسانا...كجا به گل نشست كشتي جواني من.
بيست و سه خرداد سال
هشتادو شش بود كه به فكر جايي افتادم كه چرنديات خود و علاقمندي هاي خود را در اونجا ثبت كنم كه اين وبلاگ متولد شد.يكسال شد.به همين سادگي گذشت...
عمري دگر ببايد بعد از وفات ما را ......كاين عمر طي نموديم اندر اميدواريست
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي ربطي...

واگويه...
واگويه يكم:در دير مغان آمد يارم قدحي در
دست.....مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست.
واگويه دوم:سعدي از دست كيارستمي فرياد.
واگويه سوم:با نگاه پست مدرن كله پاچه توي كافي
شاپ پشت بندش قليون و قهوه فرانسه.
واگويه چهارم:چهارده خرداد..پسر..بابا امام
خميني توي دريا غرق شده..نه..پس چرا همه ميرن شمال.
واگويه پنجم:سهيل:من اشتباه ميكردم.احمق خيلي
خيلي زياد است.شايد به ظاهرشان نيايد ها.شايد هم بيايد.خيلي زيادند.وعجيب است كه
چرا.
واگويه ششم:نظرات..زمستان است...!عجب مغلطه اي.
واگويه هفتم:فردريش نيچه:از سرسری خوانان
بیزارم.آن که خواننده را شناخت دیگر برای خواننده کاری نکرد.سده ای دیگر با چنین
خوانندگان یعنی گندیدن جان.
واگويه هشتم:جان به لب آمد و لب بر لب جانان
نرسيد//دل به جان آمد و او بر سر ... است هنوز.
واگويه نهم:دكتر شريعتي:در عجبم از مردماني كه
خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسين مي گريند كه آزادانه زيست.
واگويه دهم:عقب يك كاميون:با مردم اين زمانه يك
سلام والسلام.
آتئیسم...هيچ چيز همه چيز...به كجا ميروي اي نا خدا.
...من به هيچ فرقه اي ،به هيچ ناحقي .
حتي اگر همه مردم جهان به آن صحه بگذارند..احترام نمي گذارم.اين را البته حق هر كس ميدانم كه به هر چه ميخواهد باور داشته باشد.اما ميان احترام به آزادي عقيده افراد با احترام به عقيده افراد فرق اساسي هست...
منصور حكمت

جملات بالا را يه آتعيست دو آتشه ايراني گفته...كه براي خود دمودستكي جور كرده ..كانوني تشكيل داده..عضو مي پذيرد..سايت مخصوص دارد و ...! اگه اسلام چنين مبلغي داشت در حوزه ها پلمپ ميشد...
آتئیسم (نه خدايي):اين شايد فرقه خود را معتقد به هيچ سنت..دين..مذهب..اعتقاد..اصولي كه انسان را در چارچوبي حفظ كند نمي داند...لامذهب..و جالب اينكه بين آزادي اعتقاد و اعتقاد(مذهب) فرق ميذاره..و احترام به عقايد افراد را ملزوم نمي دونه..و حتي بي احترامي رو بعضي جاها ملزوم مي دونه و لازمه تمسخر رو پيشه ميدونه..اين فرقه يا گروه يا جمعي هم انديش با تكيه بر عقل وتفكر انسان هيچ گونه غيب و ماورا را نمي پذيرد(شبيه تفكر سكولار)..و به طبعه همون خدايي برايشان وجود ندارد ..ناخدا..بي خدا.! اين گروه ترويج مدرنيسم و سكولاريسم در مقابل خرافه گرايي ومذهب و سكتاريسم را از جمله وظايف خود ميدانند..جالب تر ازآن اينكه به اعتقاد اين گروه هر كس آتئیست شد روشنفكر است و تمامي كساني كه شامل اين گروه نيستن به دور از جريان روشنفكري اند(البته اين خود نيز نوعي اعتقاد است و با ادعاي اينها كه مدعي هيچ گونه اعتقاد و اصولند منافات دارد...)..حتي تماميه عيسم ها را انتقاد مي كنند حتي آنهايي كه به تفكر اينها نزديك اند..و بصورت مطلق محض مي انديشند..عجايب در مورد اين گروه زياد است البته اينها را نبايد با آگنوستیسیسم که به این معناست که انسان نمی داند که جهان چگونه بنیاد نهاده شده است و آیا خدایی هست یا نه، درهم آمیخت و اشتباه کرد...ذكر كردم عجايب زياد است و من در مقاله اي كه در ادامه مطلب ميگذارم صحه گفتار مي كنم و فراخوان براي كساني كه كنجكاوي بيشتر ميكنند...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بی ربطی:
در این هوای گرم میچسبه...زمستان ... اونم اخوان..

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي
جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان
بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت
را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است]
ادامه مطلب...مقاله
از نگاه پست مدرن ... شب حزين و مَه غمين و ره دراز ...احمديا.
...آرتور رمبو:بايد مطلقا مدرن بود.
ميشود تفسير هاي زيادي از اين جمله كرد و ساده ترين آن اينست كه بايد به روز بود..آپديت..اين جمله در نهايت موجزي كلي پيام داره...ميشه بگي يه مينيمال از كتابي قطور يا هايكويي پر مفهوم كه ميشود آن را كتاب كرد...بهر وجه ما در زمانه اي زندگي ميكنيم كه به سرعت در حال تغيير و تحوله..جامعه ...تكنولوژي...عقايدو...و ما بايد متناسب با اين خودمونو به روز يا مدرن كنيم..ديگه نميشه با همون نگاه سنتي به سينما رفت..موسيقي مدرن گوش كرد..شعر سپيد خوند..و درست برعكس اين قضيه هم صادقه...ديگه نميشه با نگاه مدرن حافظ خوند..بنان گوش كردو...نگاه من نسبت به يه اثر هنري اينه كه مخاطب بتونه با اون اثر، همذات پنداري كنه...خودشو بتونه جاي شخصيت بذاره..تا هر جا كه شخصيت اثر رفت اونم بره باهاش...يه كار جديد و نو آقاي كيارستمي(سينما گر-گرافيست-عكاس...)انجام داده و اون اينكه اومده حافظ و سعدي رو با نگاهي مدرن روايت كرده..دو كتاب 1-حافظ به روايت كيارستمي 2-سعدي،از دست خويشتن فرياد..پيشنهاد ميكنم اين دو كتاب حتما تهيه كنيد..شخصا خود من هر وقت ديوان حافظ و مي خوندم چيزه زيادي عايدم نميشد..واسم سخت بود (معني..مفهوم)اما با كاري كه آقاي كيارستمي كرده (تقريبا مينيمال و موجز كردن)ديگه حافظ رو بيشتر درك ميكنم و همينطور سعدي...البته سعدي بخودي خود كمي روانت تر و امروزي تره...بهر حال اين كار و اين بينش جديده و موافقان و مخالفان زيادي داره ... نظر شما چيه؟(نظري فارغ از ديد مقدس مابانه و تعصبي و تابوشكني)
.
.
.
و شعري از شاعري كه با شعرش زندگي ميكنم...احمدرضا احمدي
از بخت من است / كه دريا / در همسايگى آينهها / در صبح گم شد. / دريا در لبان خاموش من / خاموش مىشود / چون / آن روزها / جوان نيستم / كه باران بىآلايش / شاخههاى بيد را مىشست / شاخههاى بيد در خانهام / قديمى بود / بر من از آسمان / گرامافون كوكى / نازل نشد / مادر در انتهاى اتاق / تعلق به خاموشى داشت.»
.
.
«و آنچه تازه نيست / آنچه تازه نيست لاى لاى ساعت ديوارى كهن است بر نوزاد خود /... / كه: /... / فرجام همهى راهها به اندوه مىانجامد / و سكوت دليلپذير نمىتواند بود / سكوت خطا نيست اما جذبه ندارد / سكوتها، پندارها، تا مرز رويا تاريك و وهمانگيزند / و حقيقت مرده تلاش مىكند / سقف هر پناهگاه، سفالين و نفوذناپذير است / و آسمان آبى نيست / انباشته از تاريكى است /.../ پنجره را كه گشودم شب بوى غم مىداد / ستارهها را كه چيدم در ميان دستمال كولىها پلاسيدند / شكوفههاى نورسته خسته بودند و در يخبندان شب مردند / ساعت ديوارى گنگ بود و اشتياق ضجه داشت / و اندوه باغ، گلهاى يخ را آب كرد / اما فرجام اين كوره راه به اندوه و اشتياق انجامید.»
آزادي...حقم... شده برايم...تمناي حضور يك چگوارا...تمناي حضور غيب...واگر شود ..چه گواراست.
پي كدامين وفا ميگردي؟
ستايش اندر حال اين جهان يا اين جهاني كه واسه ما خواب ديدن..بسي تنگ تر اززندان رندان...آزادي در عين جبر مطلق...چيزي بسيار بي منطق مثله برگ بي برگي..مثله زمستانه تابستان..حتي تعليق افكار و تعلقات ما در بحبوهه اي از زمان و مكان..عين تلقين قفس در تصورات آزادي ما...برزخ.
به رفتارت بنگر..از كدامش راضي هستي..چناچه راضي باشي ..مقطعيست..به زودي مشت ميكوبي به ديوار..حتي مرگ ما دستخوش حال سگ درگاه حضرت اوناست...بخود بنگر..تا به كي..تا وقتي كه بميريم و حتي يه لحظه فراغت خاطراز سلطه جبرانه اونها بر ما انسان هاي مختار(داراي اختيار)را نديده ايم...نسلي كه تنها راه رو..افيون(خلسه غير روحاني)مرهم دونستند...نسلي منفجر..نسلي سر كوب از آزادي و هواي آزاد تازه..نسل سوم..نسلي بي غيرت تر از همين نسل تازه به دوران رسيده انقلابيون...تا به كي..منتظريم كسي پيدا شه..چگوارا...چه گواراست...پيدا شو ديگر.
.
.
.
...و يوشيج عزيز و بي ربطيه ديگر من:
و به راه ، نيزن كه دايم مي نوازد ني
در اين دنياي ابر اندود
راه خود را دارد اندر پيش...
آزادي...حقم... شده برايم...تمناي حضور يك چگوارا...تمناي حضور غيب...واگر شود ..چه گواراست.
.
.
.
بيا شمع روشن كن...تمام عمر كج رفتم
به راست مرا بنگر...دارم از سر گيجه ميميرم
دارم شك ميكنم كم كم...كه پوچه ..
نگاه كن به آخر قصه...به دستايي كه رو ميشه.
